فائزه برگشت گفت آنی من صبحانه نخوردمه میای بریم ی ساندویج بگیریم ؟ گفتم... بریم منم نرسیدم بخورم
تو پارکینگ رو نگاه کردم دیدم دیدم ماشین استاد نیست رفتیم تو بوفه تا خانم پ خودش تنها نشسته داره چت میکنه گفت خودتون ساندویج تون رو اماده کنین
منم از خدا خواسته گفتم برا ی دفعه هم شد خمیر ترش و کلم تو ساندویچم نباشه ... همینجور خوش خوشان با فائزه میگفتم و میخندیدم که یدفعه مدیر دانشگاه اومد داخل ...![]()
متاسفانه ما دو تا رو میشناخت میدونست ترم چندیم شاگرد کدوم استادیم :|
گفت شما اینجا این ساعت چیکار میکنین ؟![]()
منو فائزه مثل مسخ شده ها نگاشون میکردیم ...
فائزه گفت عذر میخوایم اقای دکتر الان برمیگردیم سر کلاس ... که ی قدم رفت سمت در با ی دست جلو ش رو گرفت و گوشیش رو از جیبش در اورد گفت الان با کی کلاس دارین ؟
گفتم بدبخت شدیم ... الان به استاد بیوشیمی که اینقدر به نظم و انظباط اهمیت میده, بگه دانشجوش رو تو تایم کلاس تو "مغازه" گرفته اون کم کم اش ما رو میندازه
گفتم :دکتر فلانی اما برا 10 دقیقه رفتن بیرون دانشگاه ... انگار جایی کار داشتن ...
فائزه با ترس نگاهم میکرد گفت اقای دکتر عذر میخوایم دیگه تکرار نمیشه
مدیر گوشی رو گوشش گفت سلام ... دکتر فلانی الان سر کلاسه ؟
و بعد از جلو در رفت کنار گفت برین سر کلاستون :|
به رسم ادب تشکر کردیم و از جلو شون رد شدیم ... وقتی اومدم بیرون ی نفس عمیق کشیدم ... دستم رو بردم زیر مقنعه کلیبسم رو درست کنم ... که موقع محکم بستنش یدفعه شکست
... موهامو ی دور دادم ریختم پشت یقه ام :|
پ.ن: موقعی که گفت دکتر فلانی سر کلاسه؟ گفتم نکنه همین الان برگشته باشه !
توانا بود هر که دانا بود...
ما را در سایت توانا بود هر که دانا بود دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 87